نیمه واقعا گمشده.............

خرید بک لینک
دوباره انگار توی اون بهت گیر افتادم روزا میگذرن شب میشن ماهها،فصلا، عوض میشن و من.... کاش وقتی مادری تصمیم میگرفت انسانی رو وارد این دنیا کنه اول سعی میکرد دنیا رو از چشم فرزندش ببینه درک میکرد ک قراره همسرش پدر این بچه باشه این جامعه، این کشور، جاییه که قراره زندگی کنه و...و...و... بعد اگه میدید قراره چیزی به شادیای دنیا اضافه شه با تولد اون نوزاد، اگه حد اقل کمترین پیش نیاز ممکن برای تولدش فراهم بود ( عشق بین پدر و مادر) بعد تصمیم میگرفت که وارد این دنیا کنه انسانی رو... تولدم ک دست خودم نبود و بعد.... کودکی اما... رویایی بود ک بر نمیگرده بدون درک از آنچه در اطرافت میگذره بی بهانه شادی... کودکیم در دنیای پسرانه ای بین برادر و کلی پسر عمو که من تنها دختر بینشون بودم در خانه ای نیمه واقعا گمشده................

ما را در سایت نیمه واقعا گمشده............. دنبال می‌کنید

برچسب: پریشانی, نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 4:54

صفحه بندی